با سلام به تو خواننده ی خوبم.... امیدوارم در هر کجای این کشور اهورایی که زندگی می کنی همواره پیروز و سربلند باشی...
مقدمه.....
تک درختی دور افتاده ، راوی روایتی پرفراز و نشیب اما دلنشین.... در روزگاری سرد و خاموش ، ایستاده به واسطه ی ریشه هایی در مهر اما ساکن ، تهی از هرگونه انگیزه... به دور از دلهره های شیرین ، منتظر فرصتی برای گذر از تنگنای تنهایی ، چشم به ستاره ای دنباله دار دوخته با قلبی پر گرد و غبار اما امیدوار . امید به آبی شدن دلهای خاکستری....... آموختنی های ذهنشان را مرور کردند ، جرا'ت ،جسارت ، هیچ وقت برای بیان واقعیت دیر نیست. حتی اگر بهاری دل به برگریزان پاییز نزدیک شود و تابستان گرم و وجود زمستان سرد حقایق در بر گیرد ... این یک قصه نیست که به قلم جاری شده... حرفهایی که سرچشمه ای از عمق دلهاست.... دلهایی که این حقایق تنها گنجینه و بهانه ی وجودشان برای بقاست و جریان آرامی که سکون مردابی سرد را به تلاطم دریای پر از شور و هیجان متصل میسازد....